کودک از مادرش پرسید :چراگریه می کنی؟مادر پاسخ داد:چون مادرم کودک گفت :نمی فهمم. مادر اورادر آغوش کشید، وگفت:هرگز نخواهی فهمید.کودک از پدرش پرسید :که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه می کند؟وتنها جوابی که از پدرش شنید این بود که: همه مادرها همین طور هستند.کودک تصمیم گرفت که این موضوع را از خدا بپرسد، که خدایا ،چرا مادر ها به این راحتی گریه می کنند؟تا اينکه نيمه شب فرشته ای به خواب او آمد که خدا می گوید:پسرم من باید مادران راموجوداتی خاص خلق می کردم .من شانه های آنها را طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین زندگی را داشته باشند ،ودر عین حال آرام ومهربان باشند.من به مادران نیرویی دادم که توان ادامه دادن راه را حتی هنگامی که نزدیکانشان رهایشان کرده اند داشته باشند .توان مراقبت از خانواده در هنگام بیماری بی هیچ شکایتی. من به آنها عشق ورزیدن به فرزندان را آموختم حتی هنگامی که این فرزندان با انها بسیار بد رفتارکرده اندوالبته اشک را نیز به آنها دادم که برای زمانی که به آن نیاز دارند

                                     منبع:هفده داستان کوتاه گزیده وترجمه سارا طهرانیان

/ 16 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
milad

روحانی عزيز، برايت توی بلاگ اسپات چيزک هايی رو راه انداخته ام! کمی کار داره. اگر خواستی به اونجا برو.

یوسف

سلام . ناراحت نباشين ! ‌شما هر قالبی که داشته باشين پيش ما عزيزين . با اين حال من نيز ولادت عصاره خلقت را به شما تبريک می گم . بی ميل نبودم يه سری بهم می زدين . البته آفلاين ! آخه طولانی ترين پست هلوع را گذاشتم . شاد باشيد و استوار .

درد دلهای يک روحانی

..سلام .مانده بودم که چه برای شما بنويسم که تفال به حافظ زدم اين بيت شريف آمد:منم که ديده بديدار دوست کردم باز/چه شکر گويمت ای کارساز بنده نواز.../توی اين مدتی که در اينترنت يا همان( مقام مجازی) مطلب می نويسم از دوست ودشمن خيلی بی مهری ديده ام که نگو ونپرس !!اما هر چند وقتی دوستان با محبت همانند شما آمده اند وبا محبت های خود من را که هزار دليل برای ننوشتن دارم..تشويق به ماندن واستقامت نموده اند..انسانهای شريفی که خداوند هيچ وقت زمين راخالی از آنها نخواهد کرد...بگذريم... بابت هديه ای که مرحمت فرموده ايد بسيار ممنون هستم..راستش فکر می کنم با توجه به تبادل لينکهای که شده بهتر باشد به صورت ثابت در پرشين بلاک باشم ..اگرچه تعريف blogspotرا زياد شنيده ام... به اندازه قطرات باران وبرگ درختان از شما دوستان عزيز تشکر می کنم..به اميد ديدار

nazanin

اخيش دلم خنک شد که وبلاگتون پاک شد

milad

روحانی عزيز، کلی باعث افتخار ما هم هست، از ميانه روی و درک شما و ادراک شما آگاهم و اين ها رو تحسين می کنم. فرقی نمی کنه، هر موقع خواستيد آدرس و پسوورد رو بخوايد به شما خواهم داد. از نظر من اگر به اونجا منتقل شيد بهتره. البته قالب يک کمی امروزی و به قول معروف شايد شوخ باشه. نمی دانم پسنديديد يا نه اما به هر حال کسی که مايل به ارتباط با شما باشه، به بلاگ اسپات هم می آد. باز هم به وبلاگ شما سر می زنم و وبلاگ شما رو مثل هميشه می خونم.

...

کسی به گريه های همسر گنجی فکر ميکند؟؟

sara

سلام... عادت دارم با سلام شروع کنم... اگرچه اصلا دلم نميخاد به شما سلام کنم... البته شايد زيادی بدبين شدم.. تو اين چندساله اونقدر از تيپ امثال شما حرف و حديث شنيدم که نمی تونم به اين باور برسم که ممکنه تو يک جعبه سيب گنده يکی هم خوب باشه... راستی شما شغلتون چيه؟ پيشنماز مسجد محل ما قبلا يک آقايی بود که هم درس حوزه ميخوند هم راننده مينی بوس بود خيلی من قبولش داشتم ولی يکی اومده هم حافظ قرآن است هم پول قرض ميده البته با بازگشت سود پول... شما چه کاره اين؟

آتوسا

سلام اولین بار است که به سایت شما می آیم داستان شما خيلی قشنگ بود و در مورد شما نبايد همه را با يک چوب راند استثناهايی هم وجود دارد و فقط خدا عالم است مرا ياد آن روحانی مثبت در فيلم مارمولک انداختيد اميد است چنان باشيد

حیدری

سلام دوست عزيز متن توراخواندم بسيارجالب بود من هم بيشتروقتها گريه ميکنم البته وقتی که بياد مادرم می افتم چراکه مادرم به رحمت خدارفته .خواهش ميکنم بيش داستان ازاين دست بنويس .خداوندياریت نمايت درراه وهدفی که داری. موفق باشی حيدري

sib

مادر .......