ياد باد، آن روزگاران ياد باد!

روزگار عجيبي بود وديگر هيچ وقت شاهد آن نخواهيم بود اي كاش مي شد زمان به عقب برمي گشت اي كاش مي شد دوباره جرعه هاي معرفت را از آن لحظه هاي نوراني سر مي كشيديم !(شب هاي عمليات را مي گويم!)براستي كه آن لحظات قيمتي را با هيچ چيز نمي شد عوض كرد ،براستي كه انتخاب درستي بود. خوشا بحال آنها كه آن لحظات را درك كرده اند. وقتي قدم به جبهه ها مي گذاشتي مثل اينكه دوباره متولد شده اي٬ در آنجا با يك زمان ديگر،با يك مكان ديگر،و با آدمهاي متفاوت مواجه مي شدي ،همه از دنيا دل كنده بودند هر چه بود رنگ خدا بود آدمهاي آنجا كارشان فقط عبادت بودوجهاد ( نه يك كلمه كمتر ونه يك كلمه بيشتر) شبها ي عمليات حال وهواي ديگري داشت مانند شب عاشورا بود،همه خوشحال وخندان بودندحتي از فرط خوشحالي حنا بندان هم مي كردند ،هيچ كس به برگشت فكر نمي كرد، هيچ كس به كمتر از شهادت راضي نمي شد، هركس هم مجروح مي شد مي گفت لابد لياقت نداشته ام كه تجديد شده ام .اما بشنويد از خودم كه آنوقت 16 سال بيشتر سن نداشتم، يادم هست چهل شب سوره واقعه را خواندم تا توفيق شهادت نصيبم شود ،از شما چه پنهان نوبت شهادت من كه رسيد دبّه درآوردم ،وقتي با جهنمي از خمپاره وكاتيوشا وگلوله مواجه مي شدم ،خوف برم مي داشت و با كمال پرروئي جا مي زدم وآنقدر آيه الكرسي مي خواندم كه از عمليات جان سالم بدر ببرم وبا وقاحت تمام مي گفتم :خدايا من هنوز روي حرفم هستم!!هنوز هم دوست دارم شهيد بشوم اما براي شهادت وقت زياد هست !!اجازه بده تا وقتي ديگر..!وقت ديگر هم كه مي شد باز همان آش بود همان كاسه! فكر مي كنم همه مسيرهاي منتهي به شهادت رادرست طي مي كردم اما نمي دانم مشكل از كجا بود؟كه تا نوبت به من مي رسيداز تصميم بر مي گشتم...!داشتم مي گفتم، شبهاي عمليات كافي بود به اصطلاح جبهه، كسي نو ربالا مي زد،فورا همه دورش جمع می شدندكه الا وبالله بايد كتبا بنويسي كه ما راشفاعت كني! شبهاي عمليات پشت لباسها هم براي خودش فرهنگ نوشتار ي داشت، اكثرا ذكر ائمه بود گاهي هم مي ديدي كه يك نفر نوشته است ورود هرگونه تر كش وگلوله ممنوع !..هيچ وقت يادم نمي رود در عمليات قادر گردان ما را بعد از سه ماه انتظارو آموزشهاي سخت در عمليات شركت ندادند ..كه منجر به اعتراض شديدوتحصن بسيجي ها در مقابل چادر فر ماندهان شد ، واقعاآن روزها آرام كردن آنها كاربسيار سختي بود...چه كنم كه دلم برای جبهه وبچه های جبهه تنگ شده است !...راستی الان چگونه بايد زيست؟

نوشته : ali در ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٤


تماس با نویسنده

اللهم اخرجنا من الظلمات الوهم واكرمنا به نور الفهم , اللهم افتح علينا ابواب رحمتك و انشر علينا من خزاين علومك , برحمتك يا ارحم الراحمين

آرشیو وبلاگ

صفحه نخست
اسفند ٩٠
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤


لنیکستان

منبرنت
کشکول جوانی
هلوع
صریر
نگاهی از دور
چند قدم نزدیکتر به خدا
روستای فطرت آباد
بچه های قلم
مجال
روزنگار يك معلم
بر بال های پرنده آبی
زندگی يعنی توکل بر خدا
لوطی
يادشتهای استشهادي فدای سيد علی
فقیه
تجلـّيگاه و تخلـّيگاه احساس!
پایگاه حجت الاسلام سلیمیان

نقد و بررسی وبلاگ طلاب و روحانیون

وبلاگ فارسی
وبلاگ فارسی