ارتباط نان نفت وما روحانيون..!

چقدر خوب بود احزاب در ايران جا می افتاد، وچقدر خوب بودمردم مطالبات خودشان را از طريق احزاب پی گيری می کردند...نمي دانم يادتان هست يانه؟ من يكي از آن ده مليون نفر ی بودم كه به هاشمي راي دادم وهنوز هم ارادتم به ايشان باقی است ،وهنوز هم معتقد هستم اگر ايشان می امدند از خيلی از جهات الان ما چند قدم جلو بوديم بگذريم  طوری شده است که دلم مي خواهد كه احمدي نژاد موفق شود لابد مي پرسيد چرا؟ (عجله نكنيد در ضمن يك وقت فكر نكنيد كه رنگ عوض كرده ام ودنبال پست ومقام می گردم)نه..قضيه چيز ديگری است !مسئله اينجا است، اگر احمدي نژاد نتواند شعار هاي دهان پر كنش را عملي كند آنروزديگر توده مردم كاري به رئيس جمهور وچپ وراست ندارند بلكه آنوقت سراغ ما آخوندجماعت را می گیرند که پس وعده های که داديد چه شد؟..(از حال مثل من که دم دستشان هستيم نگو ونپرس ! )پس  خدا كند كه رئيس جمهور بتواند نان نفت را به سفره هايمان را بياورد، هم مردم به يک نان ونوائی می رسند ،هم اينکه ما روحانی جماعت شرمنده مردم نمی شويم...(بايد تا روحانی باشی تا ملتفت بشوي که من چه می گويم..!)

نوشته : ali در ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٤


 

وقتی پدر خسته از راه رسيد، دختر سه ساله اش با اينکه در تب می سوخت، از جايش بلند شد تا گوشه جانماز پدر را که مشغول نماز بود مرتب کند. وهنگام نماز دست پدر را بوسيد ورفت. وبعد شنيد که پدر به آهستگی دعايش کرد:”الهی خير ببينی دخترم

..به آدمهای گرفتار بگوئيد بيراهه نروند،کافی است  همين امروز سری به مادر پيرشان بزنند، وکاری بکنند که مادر از ته دل بگويد:الهی خير ببينی فرزندم!

نوشته : ali در ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٤


 

                 مساله اين است:

                                     چرا می نويسيم؟

نوشته : ali در ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٤


 

                             نامه ای به دوست شهید

از این دنیای خاکی به آن دنیای باقی

برسد بدست دوست شهیدم عبدالله عبدالهی

باسلام واحترام     امیدوارم در جوار حق روحتان شاد ومتعالی باشد

غرض از مزاحمت : چند وقت پیش یک مسابقه ای طرح کرده  بودند تحت عنوان نامه ای به شهید! من هم  که مدتی است که دلم گرفته است با خود گفتم بهتر است قلم وکاغذی بردارم وکمی با درد دلهای خود وقت شریفتان را بگیرم البته نه برای شرکت در مسابقه و جایزه گرفتن بلکه فقط بخاطررازی است که 19 سال روی دلم سنگینی می کند! ... 19 ساله که  هر وقت با خانواده یا تنها سر مزارت برای فاتحه شرفیاب می شوم احساس شرمندگی از روی شما به من دست می دهد.بگذار بگویم نمی دانم یادت هست یانه؟ من وتوهر دو طلبه جوان ودوست صمیمی بودیم اما عملیات کربلای 5 در شلمچه روابطمان یک مقدار شکر آب شد واز دست من بسیار عصبانی بودی فکر می کنم بخاطر شوخی ها واذیتهای من بود  من بدبخت  چه می دانستم که می خواهی ما را تنها بگذاری  والا خیلی غلط می کردم با آدمی که توی حس شهادت هست وآماده رفتن شوخی کنم! آخه این رسم رفاقت هست که 19 سال هنوز به خواب من نیامده ای؟؟ شب عملیات هم وقتی جلو آمدم خیلی سر سنگین با من برخورد کردی هنوز آن نگاه نا راضی تو یادم نرفته است! برای همین شب عملیات  نتوانستیم از همدیگر حلالیت بطلیم!از همه بدتر موقعی که تیر خوردی من نتوانستم بالای سرت بیایم بچه ها گفتند که گلوله درست خورده بود به وسط پیشانی ات خبر شهادت تو از یک طرف وعقب آمدن من وماندن جنازه ات از طرف دیگر آتش به جان من زد بعد از 15 سال هم که استخوان هایت را  آوردند متاسفانه در تشیع جنازه ات نبودم( می بینی چقدر  بدبختم! ؟  ترا بخدا می بینی چقدر گرفتارهستم؟ )خلاصه دلگیروغمگین وناراضی از ما رفتی..دوست عزیزم هنوز هم دیر نشده است بقوله ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است! بیا وبزرگی کن مار اببخش!!راستی ببینم هنوزهم سر قولت هستی؟شفاعت را می گویم ترا بخدا شما دیگر ماها را ازخود طرد نکنیدبگذریم

 اجازه بده یک مقدارهم از این دنیا برایت بگویم! بعد از آنکه جنگ تمام شد وشما رفتید همه چیز برای خود اینجا حساب وکتاب پیدا کرد وهر کسی برای خود سهمی قائل شد!علی رغم میل شما برای بازماندگان ورفقا هم سهمی اختصاص دادند که همین مقدار هم مورد اعتراض قرار گرفت وما را مواخذه کرده اند که مگر شما چه کرده اید که سهم می خواهید؟زیاد سرتان را در نیاورم!بعد از شمابه خواست خدا صدام خوار وذلیل شد (یادش بخیر چقدر عاشق زیارت امام حسین بودی!)جای شما خالی باشکست دشمن بالاخره راه کربلا باز شد واز این جهت آرزوی شما برآورده شد اگر چه می دانم شما توفیق همنشینی با خود ابی عبدالله را داریدخوشا بحال شما که در حقیقت ما باختیم وشما برنده این امتحان  الهی شدید!

تا یادم نرفته بگویم که هنوز هم شهدای گمنام را باعزت وافتخار تشیع می کنیم لابد تو هم آرزو داشتی که شهید گمنام باشی ؟ آخه می گویند که آنجا شهدای گمنام خیلی قیمتی وخیلی ارج قرب دارند .اینجاهم پیش ما شهدای گمنام عزیز هستند..بگذار اعتراف کنم خیلی دلم برای پیشانی بند های جبهه تنگ شده است  یادت هست که آنوقت ها چقدرآرامش داشتیم .چقدر با هم یک دل ویک رنگ بودیم همه یک هدف مشترک داشتیم واز اختلاف وچند دستگی خبری نبود...اما اگر الان از ما بپرسی بعد از ما چه کردید؟ نمی دانم چی بگویم؟ فقط می توانم سربسته بهت بگویم که بعد ازشما همه چیز عوض شد بچه های جبهه جند دسته شدند البته خیلی هایشان تلاش کردند که خاطرات جبهه را به هر قیمتی شده زنده نگه دارند واز بعضی ها هم که نگو نپرس که دلمان خون است بعد از شما تما م دلخوشی هایمان این است که نام خیابانها وکوچه ها مزین به نام شما شده است

داشتم می گفتم هر روز عکسهایتان زیباتر وبزرگتر چاپ می کنیم از یادواره هانگو که جای خود دارد ولی نمی دانم چرا با این همه تلاش  هنوز آنچنان توصیه های شما عملی نشده است نه تنها به اهدافی که شما به پای آن خون دادید نرسیدیم بلکه بعد از شما فرهنگ ایثار وبرادری وبرابری ویکدلی کمی رنگ باخت..مگر اینکه باز شما کاری برای ما زمینی ها بکنید.. در آخر از خدا می خواهم توفيق شناخت اهداف وعمل کردن به آن رابه ما بدهد...داشت یادم می رفت اگه فرصت کردید شب توی خواب یک سری هم به ما بزنید ..

                                                                                                          به اميد ديدار

 

نوشته : ali در ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٤


تماس با نویسنده

اللهم اخرجنا من الظلمات الوهم واكرمنا به نور الفهم , اللهم افتح علينا ابواب رحمتك و انشر علينا من خزاين علومك , برحمتك يا ارحم الراحمين

آرشیو وبلاگ

صفحه نخست
اسفند ٩٠
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤


لنیکستان

منبرنت
کشکول جوانی
هلوع
صریر
نگاهی از دور
چند قدم نزدیکتر به خدا
روستای فطرت آباد
بچه های قلم
مجال
روزنگار يك معلم
بر بال های پرنده آبی
زندگی يعنی توکل بر خدا
لوطی
يادشتهای استشهادي فدای سيد علی
فقیه
تجلـّيگاه و تخلـّيگاه احساس!
پایگاه حجت الاسلام سلیمیان

نقد و بررسی وبلاگ طلاب و روحانیون

وبلاگ فارسی
وبلاگ فارسی